امیررضا می‌نویسد!

«روزنوشت های یک عدد امیررضا»

امیررضا می‌نویسد!

«روزنوشت های یک عدد امیررضا»

سلام خوش آمدید

قبرستان عشق!

۷ امین روز از بهمن ماه

 

جوان‌تر که بودم برای دخترکی موسیقی می‌فرستادم، دخترکی که زیبایی اش زبان‌زد خاص و عام بود. دروغ چرا، من هم شیفته شده بودم، چند سالی می‌شد که شیفته‌ی چشمان و قداست نگاهش شده بودم! آن موقع ها جوان بودم و خام! حس می‌کردم موسیقی زبان بیان احساسات است. پیام دادم، تیری در سیاهی بود که باید دیر یا زود از کمان رها می‌شد. شانسم را امتحان کردم، به طور ناشناس فرستادم، به طور عجیبی گفت :«غریبه سلیقه‌‌ی موسیقیایی زیبایی داری، گهگدار برایم از این آهنگ ها بفرست.»

پوست از گوشت جدا شد، روح در تن نمی‌گنجید! خوشحال بودم. از موسیقی های جدید روز گرفته تا موسیقی های خاصی که خودم از این ور و آن ور پیدا می‌کردم، تعدادی را گلچین کرده و هر چند هفته یکبار برایش می‌فرستادم.

فکر کنم فهمیده بود دل به او داده‌ام، شب یلدا بود، چه سالی؟ بماند! پیام دادم. سفره‌ی دلم را باز کردم؛ برخلاف آن که سفره های زندگی هامان داشت بی برکت می‌شد، سفره‌ی دل من چنان به درازا پهن شده بوده که آن سویش ناپیدا. جوابم را نداد، آخر شب از احترام عشق صحبت کرد، سفره‌ی دل داشت برکت می‌گرفت.

من نیز برایش از احساسات صادقانه‌ای که داشتم می‌گفتم، انگاری زود بود و عجولانه اما خب من جوانکی... خشت خامی بودم، آتش عشق او مرا پخت!

دیگر جواب نداد، کسی که خودش گفت باید به عشق فرصت دهیم دیگر جواب پیامم را نداد. از هر در و سوراخی که می‌شد وارد شدم، ولی هربار به بن‌بست خوردم.

چند سالی با خیالش در سرم زندگی کردم، به هر دری که به گمانم به او ختم می‌شد ضربه می‌زدم، دست به کار هایی می‌زدم که به عقل جن هم نمی‌رسید. عکس هایش را هر طور شده گیر می‌آوردم. او پس زده بود ولی من با دیدن لبخندِ هر تصویرش گل از گلستانم می‌شکُفت!

اسمش را نمی‌توان جهل گذاشت، افراطی بود که در عشق داشتیم!

دکتر می‌گفت اینانی که شیفتگان زیادی دارند زود مسیرشان به ناکجا ختم می‌شود. آن زمان ها نمی‌فهمیدم چه می‌گوید.

بعد از سالها چندی تصویر از رخساره‌اش به دستم رسید، نمیدانم من احساس قبل را نداشتم، یا تصاویرش گویای تغییر بود. دیگر خبری از آن دخترک معصوم و زیبا نبود، شنیده بودم که راهش را کج کرده، اما هر بار می‌گفتم محال است، به پاکی‌اش ایمان داشتم.

اما خب، رنگ و رخسار دیگر بوی آن آدم سابق را نمی‌داد! من این چیز ها را خوب نمی‌دانستم. از نزدیک هم دیدیمش، دکتر می‌گفت دیدی گفتم! بیخیالش شو.

من سالها بود که در ذهنم او را دفن کرده بودم. اما گاه گاهی، میانه‌ی تاریکی شب از قبرستانی که در آن دفن شده بود صدا هایی به گوش می‌رسید!

 

  • امیررضا

عشق

نظرات (۲۵)

چقدر قشنگ...

پاسخ:
خوشحالم از اینکه خوندی و خوشحال تر از اینکه این نظر رو داری :)
  • ســامــ ـان
  • من همیشه میگم کاش آدم احساسات و وقتشو خرج آدم درست کنه.. تو از یکی خوشت میاد اما اون از یکی دیگه و این زنجیره معیوب ادامه داره و در نهایت چیزی نیست جز شکست و آسیب..


    موزیک قشنگی بود ممنون 

    پاسخ:
    دست خود آدم نیست که، به قول یه بنده خدایی، مثل هندونه‌ی قاچ نخورده‌س! نمیدونی که چخبره.
    چیزی که عاید ما شد بدبینی و بی‌اعتمادی بود...

    خوشحالم که خوندی و موزیک رو شنیدی :)

    چقدر قشنگ نوشتیییی :_)

    چندبار خوندم و با کلمه به کلمه اش خو گرفتم...

    پاسخ:
    از دل برآمده بود... خوشحالم که به دلتون نشسته :)
    واقعاً منت سر من گذاشتید... ممنونم از محبتتون
  • بهارنارنج :)
  • و هیچ چیز بدتر ازین نیست که از یه ادم تو ذهنت بتی بسازی که فرسنگ ها با واقعیتش فاصله داره:)

    پاسخ:
    اوایل که اینجوری نبود؛ دختر پاک و سر به زیری بود...فرسنگ ها با واقعیتش فاصله گرفت... :)

    خیلی خوب نوشته بودی.

    پاسخ:
    ممنونم از اینکه خوندی و وقت گذاشتی :)

    فکر میکنم من و شما کلا از دو جهان متفاوتیم

    اون از پست سیگار 

    اینم اینجا 

    که باید خدمتتون عرض کنم اعتقادم تنها مدل ابراز عشقی که از سمت یک مرد می‌پذیرم خواستگاری رسمی با خانوادشه، تا قبل اون تحت هیچ شرایطی باور نمیکنم احساساتش رو

    هیچ در مواردی میگم تا لحظه ای که سر سفره عقد بله نگفته هم زیاد جدی نگیر و ادعای عشقش رو باور نکن تا ضربه نخوری :/

    پاسخ:
    اینکه با جهان های مختلف آشنا بشم برام افتخار بزرگیه...
    آدم باید نگرش های مختلف رو ببینه و بشناسه تا بتونه درس های جدید بگیره.

    عقاید شما برام درمورد عشق قابل احترامه، ولی توی زندگی خودم پیاده سازی نمی‌کنم، بی‌شناخت انتخاب نمی‌کنم‌...
    همین داستانی هم که بود تقریباً شناختم ازشون باعث شد که فاصله بگیرم. و الا که ما گریان در مسیر عشق بودیم...

    یاد اون نوشته افتادم

    اگر بماند، عشق است. اگر تمام شود یک داستان عاشقانه و اگر هیچوقت شروع نشود یک شعر.

    پاسخ:
    داستان ما کدوم بود؟!...

    آره خب بیان همینش خوبه که آدم زاویه دیدهای متفاوت رو ببینه و تجربه کنه بدون زندگی کردنشون:)

     

     

    دقیییییقا دلیلم برای اعتقاد به عشق بعد ازدواج همینه. امکان نداره موافق عشق قبل شناخت باشم. و شناخت با عقل و منطق و مشاهده و تحقیق به دست میاد نه هیجانات و هورمون. عشق آدم رو کور می‌کنه و جلوی شناخت رو میگیره. درسته بعد یه مدت بالاخره حقیقت رو میفهمی ولی عمر و احساسی که خرج کردی چی؟ برمیگرده؟ تا وقتی مطمئن نشدی همون شخصیه که لیاقتت رو داره چرا در قلبت رو روش باز کنی؟ 

    و خب آخرین پله به مرد برای اثبات خودش نشون دادن مسئولیت پذیری اداره یه زندگیه، به اصطلاح بگیر بودن :)  با احترام و پوزش فراوان از محضر نویسنده وبلاگ و مردان محترم اینجا، به نظرم مردی که حاضر نشده جلو بیاد و مردونه مسئولیت زندگی مشترک رو بپذیره غلط می‌کنه از عشق دم میزنه. تو اول ثابت کن جنم زن گرفتن و چرخون یه خانواده رو داری، بعد بیا از عشق و عاشقی بگو برای من

     

     

     

    #اعتراف

    به عنوان کسی که در نگاه اول عاشق مهیار شد زیادی شعار میدم نه؟ :دی

    ولی خداوکیلی هیچگونه رابطه احساسی بینمون نبود قبل عقد، فقط همکار و هم‌دانشگاهی بودیم 

    حتی تو دوران خواستگاری و چند ماهی که برای شناخت هم داشتیم اونقدر خشک و خشن بودم که مادرم نگران بود مهیار فرار کنه از دستم :/ 

    اصولاً معتقدم تا وقتی به شناخت کامل نرسیدم و عقلم کاملا قبولش نکرده و منطقم همه جوره نپذیرفتتش اجازه تبادل کوچکترین محبتی نباید بدم. هر مردی لیاقت گفتن «دوستت دارم » رو به یه زن نداره. باید قبلش همه جوره خودش رو ثابت کرده باشه :)

    پاسخ:
    شناخت... می‌دونید از نظر من شناخت به تنهایی کافی نیست، آدما میتونن تغییر کنن، همونطوری که گفتم توی مطلب هم ایشون تبدیل به کسی شناخته شده بود که من واقعاً دیگه نمی‌شناختم...
    و قطعاً هم عشق با هیجان و غالب شدن هورمون متفاوته، اما اگر عشق رو بخوایم با دید عقل و منطق پیش ببریم که دیگه اسمش عشق نیست.
    در مورد جنم و مرد بودن... مرد بودن صرفاً به جنسیت منتهی نمیشه و با نر بودن متفاوته! حداقل از دیدگاه خودم..
    ولی خب ماهم انقدر بی‌مسئولیت نبودیم، قطعاً درمورد خودم بیشتر توی وبلاگم می‌نویسم و خیلی چیزا هنوز توی بیان درمورد من شفاف نیست...

    عشق در نگاه اول رو ارجح تر از علاقه‌ی با منطق می‌دونم، ولی خب اگر عشق باشد و تأیید منطق که نور علی نور می‌شود... 
    به نظرم هر زنی هم لیاقت شنیدن دوستت دارم رو نداره... همینقدر که توقع می‌ره مرد ثابت شده باشه، زن هم باید ثابت شده باشه.. نظر و تجربه‌ی شخصیه!

     خشت خامی بودم، آتش عشق او مرا پخت!

    این تیکه اش رو دوست داشتم خیلی قشنگ نوشتی:)

    پاسخ:
    مرسی بابت وقتی که گذاشتی و خوندی، برام ارزشمنده! :)

    سلیقه ات که خیلی خوبه 👌 اهنگه را واقعا دوست دارم ✅️ 

    مورد ۲ هم که [در اﺑﺮﻳﺸﻢ ﻋﺎدت آﺳﻮده ﺑﻮدم // ﺗﻮ ﺑﺎ ﺣﺎل ﭘﺮواﻧﻪ ی ﻣﻦ ﭼﻪ ﻛﺮدی

    ﭼﻪ ﻛﺮدی // ﻧﻨﻮﺷﻴﺪه از ﺟﺎم ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﻣﺴﺘﻢ // ﺧﻤﺎر اﺳﺖ ﻣﻴﺨﺎﻧﻪ ی ﻣﻦ ﭼﻪ ﻛﺮدی

    ﭼﻪ ﻛﺮدی]

    پاسخ:
    خوشحالم که موسیقی رو پسندیدی :)

    دل باختم و قصه‌ی دل ریختمت پیش
    هربار که از شیشه شدم، سنگ نبودی

    اون عشق پاک بدون هیجان و هورمون رو ساختنی می‌دونم نه پیدا کردنی :) سال‌ها زمان می‌بره تا ذره ذره ساخته بشه و خب، بهتره از اول آدم لایقی رو براش پیدا کرده باشی :)

     

    قطعا 

    مرد بودن خیلی سخته 

    جامعه نر زیاد داره اما مرد خیلی کم

     

     

    تو رو خدا به خودتون نگیرید ، من اصلا درمورد شما چیزی نمی‌دونم که بخوام قضاوت کنم شما رو که، درمورد زاویه دید خودم صحبت کردم نسبت به یک پدیده کلی

    شما نیازی ندارید خودتون رو به کسی ثابت کنید بزرگوار ، حداقل به غریبه‌های رهگذر اصلا لازم نیست ثابت کنید. شما همونی هستید که هستید. بقیه در جایگاهی نیستن که قضاوتتون کنن. حداقل من یکی می‌دونم که نیستم :)

     

    منطق فردی که لیاقت باز شدن باب علاقه هست رو انتخاب می‌کنه. و خب منطق یه دید جامعه که توش تمام زیرشاخه‌ها مثل «پتانسیل عشق» رو هم در نظر میگیره و جمع‌بندی می‌کنه

     

     

    قطعا

    متاسفانه جامعه امروزی که خیلی از زن‌ها چیزی از زنیت براشون نمونده.... در ادامه اصطلاح خودتون خیلی از زن‌ها. فقط ماده هستن متاسفانه...

    پاسخ:
    به قول یه بنده خدایی، نمیشه آورد رو خرابه های دل چیزی ساخت! عشق بنیاد محکمی میطلبه.. واسه همینم درگیرش نشدم دیگه!

    متوجهم، صرفاً نظرات عزیزان رو میخونم و خب گاهی هم قضاوت می‌شیم خلاصه..
    دنبال ثابت کردن خودم نیستم، وبلاگ به نظرم زیادی تو مسیر مبهمی پیش می‌رفت، اینکه از خودم و مسیر زندگیم بنویسم به آسودگی خیال خودمم کمک می‌کنه!

    + یه جمله‌ای می‌خوندم خیلی مبهم اما زیبا «اثر بر اصل است تأثیر پیرامون» بخواهیم به طور کلی بیان کنیم، حیوان های انسان نما توی جامعه زیاد شدن، صرفاً به مرد و زن بودن منتهی نیست.

    ممنونم که اینهمه وقت گذاشتید، برام خیلی با ارزشه :)
  • 𝓕𝓪𝓽𝓮𝓶𝓮 .๑
  • موسیقی و متن خیلی زیبا با هم جور شدن:)

    خیلی قشنگ نوشتین

    پاسخ:
    مرسی که وقت گذاشتید و خوندید... خوشحالم که مورد پسند بوده :)

    نازی

    چه متن لطیفی بود

    پاسخ:
    ممنون از این که خوندی :)

    عشق همیشه قشنگه حتی اگه تهش تلخ تموم شه...

    بهرحال از اونجایی که هنوز سنی ندارین امیدوارم عشق از نوع قشنگ و گرمش رو هم یه روزی با آدم درستش داشته باشید:>>>>>

     

     

    +آهنگی که گذاشتین اسم یا سبک خاصی داره؟ 

    پاسخ:
    من پیر مغانم، که به عشق سوخته جانم...
    گله‌ای نیست، صرفاً شاهنامه است که پایانش خوش است...

    + موزیک تو سبک دیپ هاوسه، چطور؟🤔

    :))

     

     

    +چون خوشم اومده ازش و نمیتونم سبک هارو از هم تشخیص بدم پرسیدم:>>>>>

    تشکر فراوان

    پاسخ:
    واقعیت خودم خیلی گشتم تا این موزیک رو پیدا کنم، توی اینستاگرام روی یه ریلزی بود، ولی واقعاً پیدا نمیشد :)
    موزیک ناشناخته‌ای هست، توی این سبک بیشتر بی‌کلام های ترکی وجود دارن...

    خواهش میکنم.

    خیلی قشنگه 

    حتما میرم دنبالش و بیشتر در موردش مطالعه میکنم ممنون:>>

    پاسخ:
    :)
    چون استقبال شد سعی میکنم توی مطالب دیگه هم استفاده کنم.

    یکی بهم گفت اینجا اهنگ و متن عاشقانه همیشه مورد استقبال قرار میگیره و نمیدونه چرا.

    منم نمیدونم ولی بله این سبک پست گذاری برای همه جذاب تره:>>>>>

    پاسخ:
    واقعیت ماجرا من اینجا بیشتر برای دل خودم می‌نویسم، مثل سیگار، یا قطعی اینترنت که خب استقبال خوبی هم ازشون شد..
    امیدوارم بتونم حداقل برای مخاطبانی که وبلاگمو میخونن و براش وقت میذارن مفید واقع بشم :)
    از محبتای شما هم بی‌نهایت ممنونم :)

    سرنوشت چیز غریبی ست... 

    پستتون رو کاملا درک کردم...

    کاش دخترک در مسیر درست عشق باقی میموند ...

    پاسخ:
    دخترک زیبا بود، بسیار زیبا... امیدوارم فریب زیبایی اش را نخورده باشد!
    کاش دخترک در مسیر درست زندگی باقی مانده باشد :)

    براش آرزوی بهترین هارو دارم، امیدوارم گول غرور و زیباییش رو نخورده باشه!
  • زری シ‌‌‌
  • همون سن و سال نجوانی ناپختگی که آدم با کله می‌ره سراغ عشق و عاشقی ....

    وگرنه که بعد قل نمی‌ذاره بیگدار به آب بزنیم :))

    پاسخ:
    جوانکی...! خشت خامی بودم، آتش عشق او مرا پخت!
    ولی از حق نگذریم عشق مثل چشم بندی میمونه، متوجه نمیشی چه اتفاقی نیفته!

    ای بابا بسوزه پدر عشق.

    (این فقط کامنتی جهت اعلام حضور است)

    پاسخ:
    حالت چطوره رفیق قدیمی؟ :)
  • ‌‌دُر ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
  • یک بخش عظیمی از دلدادگی ، هنرِ خیال بافتن و بستنه .

    حالا تو میخوای من و نپذیر ، دلتم خواست من و به درک واصل کن ، صدامم خاموش کن ، نگاهتم بدزد ، یه لیچار هم بارم کن .. اما من از تو ترانه های عشق ساختم . 

    « هرچه که باشد ، در خیال من جریان داری »

    پاسخ:
    عقل بی‌عقل باز می‌دارد مرا از عشق تو
    بی‌بصر دارد زیاد از حد دخالت می‌کند
    خیال بافتن زیادی توی هر موضوعی آسیب آفرینه، حتی در عشق، شاید هم بویژه در عشق...

    شعر

    پاسخ:
    «خنده‌ی کنج لبش نامِ مرا شاعر کرد»

    بزرگترین چیزی که میشه گفت اینه که: فهمیدم. 

    پاسخ:
    تنها یک پاسخ به ذهنم میرسه: امان.
  • خانوم لبخند
  • آخ ..

    چه متنی !

    منم یکی رو کشتم و دفنش کردم توی یه قبرستون اما گاه به گاه میانه ی تاریکی شب یا حتی در روشنایی روز وسط خلوتی قبرستون...صداهایی به گوش می رسه :(

    آخرشو خیلی دوست داشتم :)

    پاسخ:
    قاتل بودن رو دوست ندارم... صداها ترسناکن! باید مراقب بود :)
    مرسی که وقت گذاشتید و خوندید :)
  • خانوم لبخند
  • منم قاتل بودن رو دوست ندارم 

    اما وقتی آزار بده و هیچ جوره بار و بندیلشو نبنده بره 

    باید کشتش توی ذهن 

    من صبوری شما رو ندارم ببینم کی میمیره برم دفنش کنم 😅 باید زودتر میکشتمش

     

    پاسخ:
    صبر هم موهبتی بود به ما دادندش
    اهل ایمان به همین صبر مظفر گردید 

    ایشالا که خیر باشه براتون


    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    امیررضا می‌نویسد!

    راستش را بخواهید، خودم هم درست نمیدانم کیستم! در تصادف با زندگی دهه ها می‌شود مسیر دادگاه را برای دادخوهی از زندگی و گرفتن حقوق خود پیش رو گرفته‌ام.

    پیوندهای روزانه