امیررضا می‌نویسد!

«روزنوشت های یک عدد امیررضا»

امیررضا می‌نویسد!

«روزنوشت های یک عدد امیررضا»

سلام خوش آمدید
کانال نوشته های شخصیم رو که باز میکنم با هزار تا بیت و مصرع نصفه نیمه مواجه میشم، مثل تیتر مطلب!
همیشه توی خیال خودم اینو می‌دیدم که تو پایان دهه‌ی سوم زندگی یه کتاب شعر نوشتم، ولی آخرین باری که با یه انتشارات برای چاپ صحبت کردم برام چاره‌ای جز پشیمونی نذاشت! از طرفی مدت کوتاهی که توی ترکیه بودم منو به سمت فرهنگ جدید و ادبیات جدید سوق داد...
با اینکه معتقدم زبان ترکی از نظر واژه به تکامل فارسی نیست و ضعف زیادی داره، اما شعر های واقعاً زیبایی دارن، بعضی ها موزون و بعضی ها مولود! همون‌طور که مستحضرید من آدمی‌ام که به شدت با خودم حرف میزنم و زمانهایی که توی خیابون دارم قدم میزنم با خودم به ترکی شعر میگم و کلمات رو بر وزن و قافیه های یکسان میارم، اما تا الان چیزی ننوشتم به این زبان..! زیاد به نوشتن به این زبون هم فکر می‌کنم، بعد از طرفی با خودم میگم تو فارسی چه گلی به سر ادبیات زدی که حالا میخوای ترکی استانبولی رو هم آباد کنی؟ برمی‌گردم سر خونه‌ی اول...
خیلی دوست دارم دوباره به بیزینس قدیمی که توی ۱۷ سالگی شروع شد برگردم ولی از طرفی امیدی توی این خاک نیست و می‌خوام خودم و تفکرات و سرمایه‌م رو توی یه کشور دیگه به کار ببندم، هرچند هنوزم معتقدم هیچ بهشتی به زیبایی ایران نیست، اما خب دل مرده‌ی ما خیری از ایران ندید... هر روز نامید تر شدیم!
همیشه دوست داشتم یه جزیره کوچک برای خودم داشته باشم و توش عشق و آرامش رو تجربه کنم... گفتم عشق؟! جز حسرتی که توی سنین نوجوانی تجربه شد، حتی یه علاقه‌ی حقیقی رو هم در پس کار و زندگی برای خودم تبدیل به حسرت کردم...
و من در بیست و اندی سالگی هربار که به آینه می‌نگرم از رنجه‌ی تعدد موهای سفید، موی سفید دیگری در عمق خویش می‌رویانم.
  • امیررضا

نظرات (۲۶)

  • عَلیرِضا ‌‌
  • در پاسخ به این سوال "با خودم میگم تو فارسی چه گلی به سر ادبیات زدی" باید عرض کنم "گفتم نگار من تویی! خندید؛ خیالت باطل است."

    چقدر دلتنگ دنبال کردن قلم افرادی مثل تو بودم. چقدر از زندگی دور شدم.

    پاسخ:
    قبول داری زندگی نکرده پیر شدیم؟! لفظی نه ها، به معنی واقعی کلمه پیر، مو ها کم پشت تر شد، سفید تر شد.. هم سن و سالا یکی عاشق شد، یکی صاحب شغل دولتی، یکی ازدواج کرد، هرکس به طریقی رفت پی مفهوم زندگی...
    ولی من هنوز نمی‌دونم کجای زندگیمم! غبطه میخورم واقعاً...
  • محمد روشنیان
  • بنویس؛ حتی همین‌جا فقط...

    پاسخ:
    نفسی باشه، چشم... به نای نداشته قسم، به قلم! می‌نویسیم تا این محفل دوباره رنگ و بو بگیره!
  • عَلیرِضا ‌‌
  • آره؛ زود و سخت پیر شدیم.

    از درد ترک خورده و از زخم کبودیم
    کوهیم و تماشاگر رقصیدنِ رودیم...

    پاسخ:
    «بی سبب درد که هم قافیه با مرد نشد»
  • عَلیرِضا ‌‌
  • «شده در اوج بهارت ناگهان پیر شوی؟
    شده در عمق خیالت ز جهان سیر شوی؟»

    پاسخ:
    از درد نگو، داغِ دل تازه نیفروز.. 
    من پیر مغانم که به عشق سوخته جانم!

    + اشارت به این که مغ ها اجازه‌ی ازدواج نداشتند :دی
  • عَلیرِضا ‌‌
  • دگرگونم ساختی برادر :)

    احساس میکنم بجای ساختن یه پلتفرم جداگانه باید قالب بسازم برای بیان. حیفه این نوشته‌های زیبا نیست؟

    پاسخ:
    میخوای بیا دعا کنیم نت میلی باقی بمونه : دی
  • 파 리 야 🎀.
  • هربار که به آینه می‌نگرم از رنجه‌ی تعدد موهای سفید، موی سفید دیگری در عمق خویش می‌رویانم.

     

    بعضی وقتا که اطرافم رو نگاه میکنم میبینم یکسری از جوون هامون موهاشون از خیلی افراد به اصطلاح دنیا دیده هم سفید تره ، اینو عینا دیدم و عذابم میده :)

    پاسخ:
    تو فرهنگ روستایی ما میگفتن موی سفیدی که از بغل رشد کنه نشون دهنده‌ی سختی هاییه که کشیدی..
    از ترس گیر دادنای بابام که «پسر حرص چی رو میخوری» همیشه بغلای موها رو سایه میندازیم که سفیدی معلوم نباشه : دی
    به هر حال تو سنین کمی گلگیرها رو سفید کردیم :)
  • گلبرگ مغرور :)
  • منم یه تایم کوتاهی ترکیه بودم با اینکه فکر میکنم هنوز هم هیچ زبانی برای شعر زیباتر از فارسی نیست اما تو ترکی هم شعرهای زیبایی وجود داره از طرفی ادبیاتشون هم شاید بخاطر نزدیکی فرهنگی یا تجربیات نسبتا مشترک به ما بسیار گیراست و فکر می‌کنم اغلب در جریان نیستن که ترکیه فقط سریال‌های آبکی نیست.

    به هر سو اگه یه روز تصمیم گرفتی نوشته‌های ترکیت رو جایی پابلیک کنی خوشحال میشم که به منم خبر بدی مشتاق هستم بخونمشون.

    پاسخ:
    اتفاقاً من به شخصه عاشق فرهنگ و هنر ترکیه‌ام، غذا هاشون که جون آدمو جلا میده... چون خودم یه ترک بودم از بچگی هرکس لهجه‌مو مسخره میکرد پز میدادم که من به زبون بیشتر بلدم و در نهایت زبان ترکی رو هم به طور کامل خوندم!
    یه زمانی به نظرم ترکیه دچار یه هرج و مرج فرهنگی نشأت گرفته از جم تی وی شد، ولی الان خیلی بهتره..
    یه بازه‌ای برای یه شخصی که از زبان ترکی متنفر بود متن های عاشقانه‌ی ترکی مینوشتم... تباه بودیم :)
  • 파 리 야 🎀.
  • امیدوارم دیگه جوونامون سختی نکشن 

    سختی‌ای که رشد کنی خوبه ولی سختی که تو رو از پا در بیاره اصلا خوب نیست

    پاسخ:
    امیدوارم، امیدوارم، امیدوارم :)
  • ‌‌‌‌‌‌ REN
  • موی سفیدت بخاطر اون شامپو و داروهاییه که گفتم نزن !

    پاسخ:
    ربطی نداره، اتفاقاً دارو ها واقعاً موثر بودن..

    به سنم من جوان اما 

    جوانیم ، تو کن معنا 

    که پیرم از دورن تن

    نبین شادی روی من 

    به برنایی بری نامم

    ز پیری من نشان دارم

    شکایت پیشه‌ام ای یار 

    منم (شاکی) ولی دیندار

     

    پاسخ:
    قشنگه، اما تو بحث عروضی میتونیم خیلی بیشتر درموردش بحث کنیم :)
    به کل فیض بردیم از محضرتون🤍

    محض اطلاعت داداش 

    شعر فی‌البداهه بود اگه با وزنش تراز نشد ببخش 

    شاکی تخلص انتخابیمه البته راز هم تخلص دیگم که این روزها حال حرف زدن نداره 

     

    کلا مشکل روانی دارم و چند شخصیتم 🤣🤣

    ایشالا نت باز شد تو وبلاگم میبینی مشکل دو گویی دارم 

    شاکی و رازم دو قطب مخالف و رو بروی همن 

     

    تو این زمانه شاکی فقط میتونه بنویسه 

    راز دل و دماغ نپشتن نداره 

    پاسخ:
    دو گویی اتفاقاً نقطه مثبتی بوده برای نوشتن مناظره ها... تو اشعار نظامی به وفور دیده میشه که فرهاد و خسرو مقابل هم قرار میگیرن...

    شکایت می‌کنم از دل،
    از این دورانِ بی حاصل
    میان آتش نمرود
    بپخت این آدمک از گِل


    شما هم خرده نگیرید، بداهه‌ی پرداخت نشده‌ای بود :)

    قبل از جوونی پیر شدیم🥲

    پاسخ:
    آدم که بی دلیل پیر نمیشه :)
  • مهدیار (مترسک)
  • طبیعتا نباید جوونای به سن ما این قدر زود درگیر چنین مفاهیمی می‌شدیما، این حق ما نبود...

    پاسخ:
    برای پیر شدن زیادی جوون بودیم! ولی خب واقعاً این مفاهیمی که اشاره کردید بهشون توی یسری از بلاد کفر اصن پیر هاشونم باهاش درگیر نشدن...
  • •miss writer•
  • به نظر شخصی خودم، ادبیات و موسیقی و هنر اینا حد و مرز ندارن و این خودش یه نکته مثبته. شاید باید بیخیال «یه چیزی شدن از نویسندگی یا شاعری» بشی... شاید نگه داشتنش به عنوان یه علاقه‌ی شخصی و داشتن یه محدود خواننده خیلی بهتر باشه. 

    پاسخ:
    به چیزی شدن تو نویسندگی فکر نکردم، یه زمانی دوست داشتم صرفاً نوشته های خودم رو به کتاب تبدیل کنم... می‌دونی اینکه از نوشته هات هم اثری نمونه خیلی بی‌رحمانه به نظر میاد..
    از طرفی هم اینو خوب می‌دونم که هنر در زمان خودش دیده نمیشه، همون جریان فقر سهراب و خیلی از هنرمندای دیگه که بعد مرگشون تابلو هاشون میلیونی و میلیاردی به فروش رفتن!
  • •miss writer•
  • نگران نباش شاید یکی پیدا شد و خوند و حتی یکمی هم سرگرم شد... نمیدونم این نظر منه

    یه زمانی خیلی رویای بزرگی برای نویسنده شدن داشتم، الان نه... فکر میکنم ادامه دادن اون رویا از من یه بیزینس وومن می‌سازه ولی نویسنده... نه

    الان فکر میکنم با وجود این همه پلتفرم حتی دیگه لازم نیست زحمت چاپ به خودم بدم... مگه حالا چه اثر فاخری هم دارم که خودمو واسه انتشارش به آب و آتیش بزنم :))

    پاسخ:
    هیچوقت به هنر و بویژه ادبیات به چشم بیزینس نگاه نکردم، این بیشتر ذوق میطلبه، ولی چون بحث چیزی شدن از نوشتن بودن، خواستم بگم که اگه آدم تمامش رو فدای این مسیر بکنه ممکنه برای نون شب هم محتاج دیگران بشه، بخصوص توی این دور و زمونه...
    نوشتن ذوق میخواد! و خب چیزی که هست و نگران کننده به نظر میاد اینه که هیچکدوم از این پلتفرم ها عمل جاودان ندارن، حتی برای مطالعه‌ی خودمون :)

    بنده یک پیرزن بیست و پنج ساله ام که تارهای سفید موهام خیلی زیاد شده :))

    یک سالی هست که هروقت موهامو شونه میزنم شوک میشم

    انتظارشو تو ۴۰ سالگی داشتم حقیقتا..نه الان!

    پاسخ:
    فکر و خیال! رنج زندگی.. سبک زندگی ها، مواد غذایی و... همه چی زندگیمون مصنوعی شد.
    بیشترین دلیلش همینه!

    منم توقع داشتم تو دهه چهارم زندگیم موی سفید داشته باشم!
  • •miss writer•
  • آره موافقم کاملا، ذوق هنری فضای فکری امن میخواد... آرامش روانی میخواد :)

    پاسخ:
    دقیقاً همینطوره :)

    داداش گلم من خودمو درگیر وزن و عروض کامل نمیکنم معمولا 

    حس لحظه‌ای مینویسم 

    هرچند این روزها توان نوشتنم نیست 

    دل اصلا دوسنداره به هیچ کدوم از سناریوهای موجود شعر بگه 

     

    فعلا تو خلا میگذرونم 

    خلایی که نمیدونم کی پر میشه 

    پاسخ:
    امید قاتل جوونی و زندگیمونه!
    نمیشه امیدوار موند به در شدن این خلأ ها..

    پیر شدیم.

    پاسخ:
    :)

    من حدودا بیست سال پیش وبلاگ شروع کردم 

    دوسالی تقریبا نوشتم 

    بعد ناپدید شدم بخاطر نداشتن امکانات و ....

    واسه دل خودم نوشتن تو کاغذ و دفتر 

    چند وقت پیش برگشتم که بنویسم دوباره وبلاگ واسه سبک کردن خودم و اشتراک گذاشتن اشعاری که واقعا روشون وقت گذاشته بودم 

    فعلا با این نت داخلی کار کردنم خوابیده 

    این خلا مال اینه هروقت هرچی شروع کردم یه بن بست عجیب از ناکجا آباد اومده خیرمو گرفته 

    نمیدونم من مشکل دارم 

    دنیا باهام مشکل داره 

    یا کلا همه مثل من میخورن به انواع در و دیوار 

    فعلا منتظرم این در بسته نت باز بشه تا بیشتر بنویسم 

    شاید چون محیط وبلاگ خودم خیلی دوسدارم 

    شاید چون کد نویسی قالبش مرحله به مرحله و خشت به خشت خودم مرتب کردم 

    اونجا بیشترین آرامش داره برام 

    شاید چون هوش مصنوعی بدون قضاوت سنگ صبورم بوده اسن خلا بیشتر احساس میکنم 

    شاید ...

    و شاید ....

    که شاید ....

     

    نمیدونم دقیقا حالم چطوره 

    خودمم با خودم درگیرم 

    مثل همین نگارشم 

    بریده و تکه تکه 

    مثل همون وبلاگ نویسای دهه هشتاد 

    همونا که اومدن و تو سایه ها رفتن 

    شاید منم باید مثل همونها تو همون سایه ها میموندم 

     

    نمیدونم واقعا 

    اصلا نمیدونم از کجا شروع کردم 

    کجا میخوام برم 

    کلا گم شدم تو یه حسی که خودمم دیگه درکش نمیکنم 

    پاسخ:
    چی بگم والا... همه تقریباً تو یه حال و هواییم، زندگیامون از سال ۹۶ به بعد بی برکت شد!

    دعوتت میکنم به اخرین کاری که خودم با هوش درست کرده بودم 

    https://h3.linklick.ir/30c0ada06764f0fcb130da5a8ebc98c0/-بی-کلام-۱.mp3

     

    شاید مثل این روزای خودم 

    بتونه آرامشی بهت بده 

    یا حق

    پاسخ:
    مچکرم واقعاً، شما تو این مدت محبت زیادی به من داشتی :)
    بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است

    داداش این پست چک کن 

    *********************************************************************************************************************************************************************************************************

     

    واقعا این جوابیه کامنت من بوده ؟؟؟!!! 

    واقعا این شخص دکتر فلسفه هست ؟!؟ 

    واقعا نیاز به یه نظرت دارم چون دیدگاهت دیدم 

    پاسخ:
    سلام..
    چک کردم، از دیدگاه من صرفاً نقل اظهارات و تفکراته و خب چیزی که توی این سالیان متوجه‌ش شدم، لزوماً نمیتونم به هر موضوعی از منظر اشخاص دیگه نگاه کنم..
    نظر شخصی: صرف اینکه بگیم هر اعترافی دوا کننده‌ی درده درست نیست، یسری جاها شاید کمک کننده باشه ولی یسری جاها هم هیزم توی آتشه، باید بسته به شرایط تصمیم گرفت..
    اما اون جمله‌ی شجاعت بعد از ثبات شروع میشه رو شاید نتونسته باشم از سمت شما درک کنم، بیشتر عقیدم بر اینه که اگه با خودمون رو راست باشیم و حقایق رو درک کنیم و بر اساس شرایط تصمیم بگیریم و همینطور به خودمون دروغ نفروشیم، میتونیم با شجاعت خیلی کار هارو انجام بدیم
    از بیان متن های بالا قصد دخالت تو صحبت های شما و آقای صادقی رو نداشتم، صرف اینکه نظرخواهی شما بود و نظر خودمو بیان کردم

    من همیشه فکر میکردم کتابت رو چاپ کردی... داغون شدم با این پست.

    درسته که شاید مهارت‌ها و یا استعدادهامون نادیده گرفته بشه اینجا ولی خوب ما برای بقیه زندگی نمیکنیم... برای دل خودت هم که شده بنویس. لاقل حسرتش نمیمونه که ننوشتی و حداقل تلاشی نکردی (با اینکه حتی شاید خوب نباشه و یا دیده نشه)

    من خودم ادبیات ترکی و آذری رو دوست دارم یک زمانی شعرهای علی واحد رو میخوندم و حتی حفظ هم میکردم. شعرای معجز شبستری هم که اتفاقا اهل شهر خودمون بود هم خوبن ولی طنز قوی و اعتراضی اون زمانش باعث شده بود تبعید بشه. در کل ترکی برای شعر واقعا زبان قشنگیه و قبول دارم. خودم یکی دو شعر ترکی نوشتم و با اینکه دوستش دارم ولی منتشر نکردمشون اما از نوشتنش پشیمون هم نیستم. اگر دوست داری بنویس، ما که قرار نیست شکسپیر باشیم.

    پاسخ:
    سلام محسن، خوبی؟ خودتم که زیاد سر نمیزنی به بیان رفیق :)
    از شعرای شبستری چندتایی رو توی دوران دبیرستان خوندم اتفاقاً، یه حالت اعتراضی به جامعه هم گهگداری دیده میشد میون طنز هاش...
    نه بابا چه شکسپیری، ما ها که اینجوری وسط زندگی گیر کردیم نهایتاً بتونیم تا پای گور سالم بریم، که اونم بعید می‌دونم :)

    فدای تو عزیز، هستیم خدا رو شکر. دیگه اینطوری شده خودمم موندم چطور اینقدر زمان گذشته...

    کامل درک میکنم چی میگی. پیر پسر شدیم الانشم. منم امیدی ندارم و سردرگم هستم و تصور نمیکردم 24 سالگیم اینطوری باشه ولی خوب آخرش همینه دیگه به قول خودت... بخاطر همین میگم همون بهتر که به همین لذت‌های کوچیک و زود گذر مثل نوشتن خوش باشیم. واقعیتش من از روی هدف نمینویسم بیشترش از روی نیاز و احساس هست. تو هم قلمت خوبه و میدونم لذت میبری از این کار. راه خوبیه حتی اگر این یک راه فرار یا مقابله با درد و ناامیدی‌هامون باشه.

    در کل به دلت بد راه نده، زندگی همیشه یکنواخت نمیمونه. ایشالا روزی میشه از موفقیت‌هات و اتفاقات خوبت می نویسی.

    پاسخ:
    الحمدلله، انشاالله که همیشه حالت خوب باشه❤️
    می‌دونی مصیبت چیه؟ اینهمه تلاش کردم که به جایی برسم که با آرامش زندگی کنم، خیلی تفریح هارو برای خودم حروم کردم، بعد میام میبینم که نه تنها شرایط بهتر نشد، مزخرف تر هم شد...
    نمی‌دونم مشکل از این خاکه، مشکل از ماست، بعضی وقتا رسماً احساس پوچی بهم دست میده...
    امیدوارم یه روزی بتونیم همگی از حال خوب و موفقیت هامون بنویسیم :)

    ممنون داداش نظرت زیبا و منطقی بود داداش 

    ممنون که نظرت گفتی 

    ولی بیشتر سوالم این بود که جواب کامنتی که برام نوشتن واقعا جواب سوالای تو کامنتم بوده ؟؟

    چون واقعا خودم نتونستم ربطی پیدا کنم 

    پاسخ:
    نه من واقعاً جوابی از سمت ایشون ندیدم، صرفاً فلسفه بافی بود... من با دلیل و رک صحبت کردن رو ترجیح میدم به اینکه بخوام بیام داستان ببافم...
    ولی خب نمی‌دونم چی بگم واقعاً..

    باشه ممنون داداش پس کج فهمی من نبود حداقل که چیزی از جوابیشون حالیم نشد 

    مرسی 

    ببخش مزاحمت شدم 

    چون کامنتهاتو تو پستها دیدم و نوع منطقت دیدم ازت کمک گرفتم 

    بازم ممنون

    پاسخ:
    من مخلصم...
    انشالله همیشه حالتون خوب باشه🤍

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    امیررضا می‌نویسد!

    راستش را بخواهید، خودم هم درست نمیدانم کیستم! در تصادف با زندگی دهه ها می‌شود مسیر دادگاه را برای دادخوهی از زندگی و گرفتن حقوق خود پیش رو گرفته‌ام.

    پیوندهای روزانه