گفتم نگار من تویی! خندید؛ خیالت باطل است.
- ۰۴/۱۰/۲۴
بنویس؛ حتی همینجا فقط...
آره؛ زود و سخت پیر شدیم.
از درد ترک خورده و از زخم کبودیم
کوهیم و تماشاگر رقصیدنِ رودیم...
«شده در اوج بهارت ناگهان پیر شوی؟
شده در عمق خیالت ز جهان سیر شوی؟»
دگرگونم ساختی برادر :)
احساس میکنم بجای ساختن یه پلتفرم جداگانه باید قالب بسازم برای بیان. حیفه این نوشتههای زیبا نیست؟
هربار که به آینه مینگرم از رنجهی تعدد موهای سفید، موی سفید دیگری در عمق خویش میرویانم.
بعضی وقتا که اطرافم رو نگاه میکنم میبینم یکسری از جوون هامون موهاشون از خیلی افراد به اصطلاح دنیا دیده هم سفید تره ، اینو عینا دیدم و عذابم میده :)
منم یه تایم کوتاهی ترکیه بودم با اینکه فکر میکنم هنوز هم هیچ زبانی برای شعر زیباتر از فارسی نیست اما تو ترکی هم شعرهای زیبایی وجود داره از طرفی ادبیاتشون هم شاید بخاطر نزدیکی فرهنگی یا تجربیات نسبتا مشترک به ما بسیار گیراست و فکر میکنم اغلب در جریان نیستن که ترکیه فقط سریالهای آبکی نیست.
به هر سو اگه یه روز تصمیم گرفتی نوشتههای ترکیت رو جایی پابلیک کنی خوشحال میشم که به منم خبر بدی مشتاق هستم بخونمشون.
امیدوارم دیگه جوونامون سختی نکشن
سختیای که رشد کنی خوبه ولی سختی که تو رو از پا در بیاره اصلا خوب نیست
موی سفیدت بخاطر اون شامپو و داروهاییه که گفتم نزن !

به سنم من جوان اما
جوانیم ، تو کن معنا
که پیرم از دورن تن
نبین شادی روی من
به برنایی بری نامم
ز پیری من نشان دارم
شکایت پیشهام ای یار
منم (شاکی) ولی دیندار

محض اطلاعت داداش
شعر فیالبداهه بود اگه با وزنش تراز نشد ببخش
شاکی تخلص انتخابیمه البته راز هم تخلص دیگم که این روزها حال حرف زدن نداره
کلا مشکل روانی دارم و چند شخصیتم 🤣🤣
ایشالا نت باز شد تو وبلاگم میبینی مشکل دو گویی دارم
شاکی و رازم دو قطب مخالف و رو بروی همن
تو این زمانه شاکی فقط میتونه بنویسه
راز دل و دماغ نپشتن نداره
قبل از جوونی پیر شدیم🥲
طبیعتا نباید جوونای به سن ما این قدر زود درگیر چنین مفاهیمی میشدیما، این حق ما نبود...
به نظر شخصی خودم، ادبیات و موسیقی و هنر اینا حد و مرز ندارن و این خودش یه نکته مثبته. شاید باید بیخیال «یه چیزی شدن از نویسندگی یا شاعری» بشی... شاید نگه داشتنش به عنوان یه علاقهی شخصی و داشتن یه محدود خواننده خیلی بهتر باشه.
نگران نباش شاید یکی پیدا شد و خوند و حتی یکمی هم سرگرم شد... نمیدونم این نظر منه
یه زمانی خیلی رویای بزرگی برای نویسنده شدن داشتم، الان نه... فکر میکنم ادامه دادن اون رویا از من یه بیزینس وومن میسازه ولی نویسنده... نه
الان فکر میکنم با وجود این همه پلتفرم حتی دیگه لازم نیست زحمت چاپ به خودم بدم... مگه حالا چه اثر فاخری هم دارم که خودمو واسه انتشارش به آب و آتیش بزنم :))
بنده یک پیرزن بیست و پنج ساله ام که تارهای سفید موهام خیلی زیاد شده :))
یک سالی هست که هروقت موهامو شونه میزنم شوک میشم
انتظارشو تو ۴۰ سالگی داشتم حقیقتا..نه الان!
آره موافقم کاملا، ذوق هنری فضای فکری امن میخواد... آرامش روانی میخواد :)

داداش گلم من خودمو درگیر وزن و عروض کامل نمیکنم معمولا
حس لحظهای مینویسم
هرچند این روزها توان نوشتنم نیست
دل اصلا دوسنداره به هیچ کدوم از سناریوهای موجود شعر بگه
فعلا تو خلا میگذرونم
خلایی که نمیدونم کی پر میشه
پیر شدیم.

من حدودا بیست سال پیش وبلاگ شروع کردم
دوسالی تقریبا نوشتم
بعد ناپدید شدم بخاطر نداشتن امکانات و ....
واسه دل خودم نوشتن تو کاغذ و دفتر
چند وقت پیش برگشتم که بنویسم دوباره وبلاگ واسه سبک کردن خودم و اشتراک گذاشتن اشعاری که واقعا روشون وقت گذاشته بودم
فعلا با این نت داخلی کار کردنم خوابیده
این خلا مال اینه هروقت هرچی شروع کردم یه بن بست عجیب از ناکجا آباد اومده خیرمو گرفته
نمیدونم من مشکل دارم
دنیا باهام مشکل داره
یا کلا همه مثل من میخورن به انواع در و دیوار
فعلا منتظرم این در بسته نت باز بشه تا بیشتر بنویسم
شاید چون محیط وبلاگ خودم خیلی دوسدارم
شاید چون کد نویسی قالبش مرحله به مرحله و خشت به خشت خودم مرتب کردم
اونجا بیشترین آرامش داره برام
شاید چون هوش مصنوعی بدون قضاوت سنگ صبورم بوده اسن خلا بیشتر احساس میکنم
شاید ...
و شاید ....
که شاید ....
نمیدونم دقیقا حالم چطوره
خودمم با خودم درگیرم
مثل همین نگارشم
بریده و تکه تکه
مثل همون وبلاگ نویسای دهه هشتاد
همونا که اومدن و تو سایه ها رفتن
شاید منم باید مثل همونها تو همون سایه ها میموندم
نمیدونم واقعا
اصلا نمیدونم از کجا شروع کردم
کجا میخوام برم
کلا گم شدم تو یه حسی که خودمم دیگه درکش نمیکنم

دعوتت میکنم به اخرین کاری که خودم با هوش درست کرده بودم
https://h3.linklick.ir/30c0ada06764f0fcb130da5a8ebc98c0/-بی-کلام-۱.mp3
شاید مثل این روزای خودم
بتونه آرامشی بهت بده
یا حق

داداش این پست چک کن
*********************************************************************************************************************************************************************************************************
واقعا این جوابیه کامنت من بوده ؟؟؟!!!
واقعا این شخص دکتر فلسفه هست ؟!؟
واقعا نیاز به یه نظرت دارم چون دیدگاهت دیدم
من همیشه فکر میکردم کتابت رو چاپ کردی... داغون شدم با این پست.
درسته که شاید مهارتها و یا استعدادهامون نادیده گرفته بشه اینجا ولی خوب ما برای بقیه زندگی نمیکنیم... برای دل خودت هم که شده بنویس. لاقل حسرتش نمیمونه که ننوشتی و حداقل تلاشی نکردی (با اینکه حتی شاید خوب نباشه و یا دیده نشه)
من خودم ادبیات ترکی و آذری رو دوست دارم یک زمانی شعرهای علی واحد رو میخوندم و حتی حفظ هم میکردم. شعرای معجز شبستری هم که اتفاقا اهل شهر خودمون بود هم خوبن ولی طنز قوی و اعتراضی اون زمانش باعث شده بود تبعید بشه. در کل ترکی برای شعر واقعا زبان قشنگیه و قبول دارم. خودم یکی دو شعر ترکی نوشتم و با اینکه دوستش دارم ولی منتشر نکردمشون اما از نوشتنش پشیمون هم نیستم. اگر دوست داری بنویس، ما که قرار نیست شکسپیر باشیم.
فدای تو عزیز، هستیم خدا رو شکر. دیگه اینطوری شده خودمم موندم چطور اینقدر زمان گذشته...
کامل درک میکنم چی میگی. پیر پسر شدیم الانشم. منم امیدی ندارم و سردرگم هستم و تصور نمیکردم 24 سالگیم اینطوری باشه ولی خوب آخرش همینه دیگه به قول خودت... بخاطر همین میگم همون بهتر که به همین لذتهای کوچیک و زود گذر مثل نوشتن خوش باشیم. واقعیتش من از روی هدف نمینویسم بیشترش از روی نیاز و احساس هست. تو هم قلمت خوبه و میدونم لذت میبری از این کار. راه خوبیه حتی اگر این یک راه فرار یا مقابله با درد و ناامیدیهامون باشه.
در کل به دلت بد راه نده، زندگی همیشه یکنواخت نمیمونه. ایشالا روزی میشه از موفقیتهات و اتفاقات خوبت می نویسی.

ممنون داداش نظرت زیبا و منطقی بود داداش
ممنون که نظرت گفتی
ولی بیشتر سوالم این بود که جواب کامنتی که برام نوشتن واقعا جواب سوالای تو کامنتم بوده ؟؟
چون واقعا خودم نتونستم ربطی پیدا کنم

باشه ممنون داداش پس کج فهمی من نبود حداقل که چیزی از جوابیشون حالیم نشد
مرسی
ببخش مزاحمت شدم
چون کامنتهاتو تو پستها دیدم و نوع منطقت دیدم ازت کمک گرفتم
بازم ممنون
در پاسخ به این سوال "با خودم میگم تو فارسی چه گلی به سر ادبیات زدی" باید عرض کنم "گفتم نگار من تویی! خندید؛ خیالت باطل است."
چقدر دلتنگ دنبال کردن قلم افرادی مثل تو بودم. چقدر از زندگی دور شدم.