امیررضا می‌نویسد!

«روزنوشت های یک عدد امیررضا»

امیررضا می‌نویسد!

«روزنوشت های یک عدد امیررضا»

سلام خوش آمدید

مهاجرت - تاوان اشتباه!

۱۴ امین روز از بهمن ماه

 

برخلاف این هایی که خود را مقدس مآب و میهن پرست جلوه می‌دهند و همیشه سخن از مام میهن می‌زند، من از ۱۴ سالگی فکر مهاجرت را در ذهنم پروراندم، آن روز ها شاید مثل دیگر هم نسل هایم آمریکا را بهشت برین می‌پنداشتم و رویایی را صرفاً در باب توهم در سر می‌پروراندم، اما خب ناخودآگاه مهاجرم در همان سنین شکل گرفت. از سال ۱۴۰۲ با مهاجرت تعدادی از دوستان من هم کم کم شال و کلاه کردم برای رفتن، اگر اتفاقات آن روز ها و زیان های مالی ۱۴۰۱ نبودند احتمالاً الان به جای سلام و merhaba و hello داشتم از Привет با تلفظ (privet) استفاده می‌کردم.

در میانه های یادگیری زبان روسی بود که به موسسه‌ای برای مهاجرت مراجعه کردم، ترکیه را پیشنهاد دادند. پدر هم راضی بود که بالآخره ما هم ترکیم و از نظر آمد و شد کشوری سهل تر است. باید با خیال دریفت کشیدن با BMW روی زمین یخی روسیه و دختران زیبایش خداحافظی می‌کردم، سخت بود اما محال؟ نه!

در مسیر مهاجرت به ترکیه به کلاس ها رفتم، چندی دوست و رفیق، زبان و دروس دیگر...

محمدرضا... به یکی از بهترین رفقا تبدیل شد.

حسام... شاید شش سالی کوچکتر بود ولی صاحب علم و حلم بود.

کامران و فریبرز و آرمان هم بچه های خوبی بودند و موفق ترین فرد گروه فاضل...

از دختر ها هم پرستو و زهرا بچه هایی بودند که با ما هم هدف بودند، مَه‌رو و مریم و حدیث هم صرفاً با اهداف دیگری می‌آمدند. فقط زبان!

همه چیز آنطور که باید پیش نرفت، زندگی کمی سخت بود. ولی خب دم دمای رفتن رسید و شاید اگر زخمه های ۱۴۰۱ هنوز تازگی نداشت اکنون در شهری زیبا با آب و هوای مدیترانه‌ای مشغول زندگی بودم. در اینطور شرایط است که میفهمی یک اشتباه و رفتار کودکانه می‌تواند تا سالیان سال اثر خود را حفظ کند و سبب دگرگونی در تصمیمات مهم زندگی شود.

به قول ارسطوی سریال پایتخت :«بعضی وقتا با یه اشتباه نوزده نمی‌شی. صفر می‌شی!»

برای من صفر می‌توانست نعمت بزرگی باشد، منفی شده بودم. سودای میلیارد دلار مرا به هزار تومان محتاج ساخت! می‌گویند اگر میخواهید کسی را به زمین بزنید خرش نکنید، شیرش کنید!

شیر شده بودم. سودای گوشت مَرال در سر داشتم غافل از اینکه همین شیر بودن مرا به علف‌ خواری کشاند.

عزت و اعتبار و هرچه منم منم بود مثل دیواری پوشالی در کمتر از شش ماه فروریخت. آنجا بود که می‌شد فهمید هر آنچه عزت است از آن خداست و همین از خدا غافل شدن ها بود که ثروتمان را با خاک یکسان کرد!

کار به جایی کشید که به قول امروزی ها گذرمان به تراپیست افتاد، باکلاس بود اما بی‌شعورانه... یک روز کمال گرایی، روز دیگر وسواس فکری! آنقدر فسرده بودم که یارو به خودش جسارت داد که بگوید :«با این فرمان روزی خودکشی می‌کنی» و از آنجا بود که فهمیدم این کلمات و بازی های روانشناسی برای احمق هاست و کسانی که بیش از حد رفاه زده شده‌اند و درد دیگری ندارد جز خود درد سازی!

یک سری تضمین ها از سوی خانواده باعث شده بود دوباره به مهاجرت فکر کنم، مطمئن بودم که بقیه‌اش را خودم جفت و جور خواهم کرد. بابا هم مطمئن بود. با اینکه آبمان از یک جوی رد نمی‌شد و بحث های همیشگی‌مان سرجایش بود؛ اما همیشه به من اطمینان داشت و هرچه بودم و هستم و خواهم شد را منت دارش می‌دانم. 

مشوق خوبی نبود اما در وجود آدم جگر می‌کاشت! بابا بود... به قول خودش یک کشاورز زاده با دست خالی به کجاها که نرسیده بود! ما با وجود پشتوانه اگر فراتر نمی‌رفتیم بی‌عرضگی بود.

دم دمای رفتن گفت برو نهایتاً یک ملک می‌فروشم. غیرت یا هرچه که بود اجازه نمی‌داد که عرق خشک نشده‌ی پیشانی پدر را از چنگش درآورم. گفتم به خودم بسپارش و نشستم پی کار و زبان خواندن، اینور با چند صد میلیون کلاس خصوصی می‌شد گرفت آنطرف باید چند میلیارد هزینه می‌کردی. دانشگاه را دیفرال زدیم. من قانع بودن را با شکست های از سر گذرانده‌ام خوب یادگرفته بودم.

هنوز در شب بیداری هایم گاهاً به این فکر می‌کنم که درست است مراد و اراده همراه نشدند، اما درس هایی را به من دادند که هیچ‌گاه از یاد نخواهم برد. چهار سال عقب گرد شاید مرا سالیانی از آنچه که باید می‌بودم دور کرد، اما اگر روزی به غلط خود را صاحب علم می‌دانستم، به واسطه‌ی رنج اکنون صاحب حِلم شده‌ام و این مرا کافیست...

 

Konuşasım diye buraya kadar geldik... şimdi böyle bir sonuçla bitirelim konuyu:

İçine sığmayan efkarın varsa

Eyvah neye yarar? Ah, neye yarar?

Teselli edip de avutmuyorsa

Kadeh neye yarar? Mey neye yarar?

  • امیررضا

مهاجرت

نظرات (۱۵)

نفهمیدم ۱۴۰۱ چی شد که نرفتید ولی امیدوارم هر زمان که اونستید بالاخره کوچ کنید راهتون هموار باشه و مسیر روبرو روشن.

پاسخ:
یک ورشکستگی مالی و تقریباً از بین رفتن بخش اعظمی از سرمایه باعث شد که به این حال و روز بیفتم...
ممنونم از آرزوی قشنگتون🙏🏻🤍

به به

جالب بود و خواندنی

پاسخ:
همین که کیومرث السلطنه تعریف میکنن، خودش انرژی و امید بخشه!🙏🏻🤍

برو مرد این ها میهن براشون قراردادی هست نه همون خاک گه خورند و گه پس ده. فکر نمیکنم ارزشی داشته باشند.

 

رفتن بهتر از نرفتن است.

پاسخ:
رفتن بهتر از ماندن است... اما خب اینا دارن کاری میکنن که کسی نتونه بره، قیمت یورو و دلار گویای سیاست هاشونه!

ای فلک تا کی کلک....

پونه مقیمی یه جایی توی کتاب  تکه هایی از یک کل منسجم میگه: " آمده‌ایم که زندگی دقیقا طبق برنامه ریزی های ما جلو نرود...:) "

پاسخ:
این فلک کلاً با من یکی سر شوخی داره...
اگه زندگی بخواد ساز مخالف بزنه، منم تبدیل به دیجی میشم... واسه ناامیدی به دنیا نیومدیم که..
  • لیـمو؛ ‌‌
  • یک اشتباه و رفتار کودکانه می‌تواند تا سالیان سال اثر خود را حفظ کند و سبب دگرگونی در تصمیمات مهم زندگی شود.

     

    در سرزمین من کپی رایت مفهومی ندارد،با وجدانتان تصمیم بگیرید « amirreza.blog

    امان امان

    پاسخ:
    افسوس و صد افسوس... :)
  • زری シ‌‌‌
  • چی شدکه نشد ؟

    پاسخ:
    من توی تجارتی که داشتم یکم سهل گرفتم و منجر به ضرر مالی هنگفت شد..
    سهل هم نمیشه گفتا، یجور زیاده خواهی شد.
    البته اگه همون جنس تا امروز مونده بود و بدهی‌ای نبود فکر میکنم الان مولتی تریلیاردی ارزش داشت...
  • عَلیرِضا ‌‌
  • اون "و این مرا کافیست‌‌..." سه بار تنم رو لرزوند و فکرم و ذهنم رو کوبید.

    - روزی آن سوی دریا تو را خواهم دید.

    پاسخ:
    از یه جا به بعد به بازی فلک عادت میکنی و خودتو قانع!

    واقعاً امیدوارم اولین دیدار مون با همدیگه در زمان خیلی کمی در آنسوی دریا باشه :)

    حقیقتا خیلی وقته ساز موافق ازش ندیدم

    خاک تو سرش!

    خودمو نمیتونم گول بزنم که...

    پاسخ:
    ساز موافق رو از سال ۹۶ به اینور نزد حقیقتاً... این اواخرم که، گفتن نداره!

    گول زدن نه... من خودم حالا حالا ها ناامید نمیشم و به جنگم ادامه میدم.

    اوهوم

    هر کدوم از ما یه چیزی داریم که با وجود اینکه دنیا جلو پامون سنگ میندازه دلمون میخواد تا جایی که ممکنه تا اخرین لحظه براش بجنگیم...

    پاسخ:
    همین اسمش امیده دیگه.
    ذات آدمی خستگی ناپذیره... :)
  • خانوم لبخند
  • و به قول بزرگ آقا تو سریال شهرزاد :

    اصل توی دنیا نشدنه ..

    اگه بشه عجیبه (:(

    به نظرم دوباره تلاش کن 

    اینجا واقعا دیگه جای موندن نیست ..

    اگه اون موقه که اون مجریِ گفته بود هر کی نمیخواد جمع کنه بره رفته بودیم حال و روزمون این نبود خخخخ:)

    البته خب ماها جای بدی دنیا اومدیم 

    اگه بریم از این خاک که دلمون میسوزه 

    و اگه هم نریم پل می مونه اونور آب 

    دقیقا حکایت ماهاست ...

    هوووف چی بگم ..از ما که گذشت ایشالا واسه بچه هامون ننه😂(دوباره من پیرزن شدم؛))

     

    پاسخ:
    به نظرم اعتقادی نیست... اگر بر این بود که هیچ‌کس نباید تلاش می‌کرد
    ما تلاشمونو می‌کنیم، باقیش دست خداست... اگر نشد بازم تلاش می‌کنیم و می‌سپاریم به خدا... و دوباره!

    آره واقعاً، باید اونموقع که زینب تو شبکه افق می‌گفت جمع کنید برید می‌رفتیم، هم پول بود.. هم ارزش!

    ننه نصیحتات بامسما بود :)

    ایشالا رفتنتون رو جشن بگیریم

    پاسخ:
    امیدوارم واقعاً بشه... ولی خب رفته رفته داره سخت تر میشه!

    Gidersen bizi de götür

    Unutma tamam mi؟

    پاسخ:
    Arkadaşlar unutulmaz :)

    رفتن شجاعت می خواهد. جذاب تر هم است، اما گاهی ماندن و ساختن شهامت بیشتری می خواهد.

    پاسخ:
    فعلاً تمام توانم برای شجاعت رفتنه... قبلاً دوست داشتم بمونم، ولی رفته رفته مصمم شدم که برم..

    منم اخیرا به فکر مهاجرت افتادم. ولی خب نمی‌تونم :)

    جنبه‌ی مالی رو بذاریم کنار به دلایل دیگه هم نمی‌شه...

    پاسخ:
    رفتن واقعاً سخته، اتفاقاً به نظر من مهم ترین بخشش مالی رو باید درنظر گرفت.
    بقیه چیزا همیشه یه راه در رو دارن.
  • بهارنارنج :)
  • حرفی ندارم تو زندگی برای هممون پیش میاد که هرکار میکنیم نمیشه

    ولی چقدر روون و دلی نوشتع بودید متن با لذت خوندن زود تموم شد

    پاسخ:
    ما که توکل کردیم به خدا... هرچی از سمتش برسه خیره!
    خوشحالم به دلتون نشسته :)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    امیررضا می‌نویسد!

    راستش را بخواهید، خودم هم درست نمیدانم کیستم! در تصادف با زندگی دهه ها می‌شود مسیر دادگاه را برای دادخوهی از زندگی و گرفتن حقوق خود پیش رو گرفته‌ام.

    پیوندهای روزانه