برخلاف این هایی که خود را مقدس مآب و میهن پرست جلوه میدهند و همیشه سخن از مام میهن میزند، من از ۱۴ سالگی فکر مهاجرت را در ذهنم پروراندم، آن روز ها شاید مثل دیگر هم نسل هایم آمریکا را بهشت برین میپنداشتم و رویایی را صرفاً در باب توهم در سر میپروراندم، اما خب ناخودآگاه مهاجرم در همان سنین شکل گرفت. از سال ۱۴۰۲ با مهاجرت تعدادی از دوستان من هم کم کم شال و کلاه کردم برای رفتن، اگر اتفاقات آن روز ها و زیان های مالی ۱۴۰۱ نبودند احتمالاً الان به جای سلام و merhaba و hello داشتم از Привет با تلفظ (privet) استفاده میکردم.
در میانه های یادگیری زبان روسی بود که به موسسهای برای مهاجرت مراجعه کردم، ترکیه را پیشنهاد دادند. پدر هم راضی بود که بالآخره ما هم ترکیم و از نظر آمد و شد کشوری سهل تر است. باید با خیال دریفت کشیدن با BMW روی زمین یخی روسیه و دختران زیبایش خداحافظی میکردم، سخت بود اما محال؟ نه!
در مسیر مهاجرت به ترکیه به کلاس ها رفتم، چندی دوست و رفیق، زبان و دروس دیگر...
محمدرضا... به یکی از بهترین رفقا تبدیل شد.
حسام... شاید شش سالی کوچکتر بود ولی صاحب علم و حلم بود.
کامران و فریبرز و آرمان هم بچه های خوبی بودند و موفق ترین فرد گروه فاضل...
از دختر ها هم پرستو و زهرا بچه هایی بودند که با ما هم هدف بودند، مَهرو و مریم و حدیث هم صرفاً با اهداف دیگری میآمدند. فقط زبان!
همه چیز آنطور که باید پیش نرفت، زندگی کمی سخت بود. ولی خب دم دمای رفتن رسید و شاید اگر زخمه های ۱۴۰۱ هنوز تازگی نداشت اکنون در شهری زیبا با آب و هوای مدیترانهای مشغول زندگی بودم. در اینطور شرایط است که میفهمی یک اشتباه و رفتار کودکانه میتواند تا سالیان سال اثر خود را حفظ کند و سبب دگرگونی در تصمیمات مهم زندگی شود.
به قول ارسطوی سریال پایتخت :«بعضی وقتا با یه اشتباه نوزده نمیشی. صفر میشی!»
برای من صفر میتوانست نعمت بزرگی باشد، منفی شده بودم. سودای میلیارد دلار مرا به هزار تومان محتاج ساخت! میگویند اگر میخواهید کسی را به زمین بزنید خرش نکنید، شیرش کنید!
شیر شده بودم. سودای گوشت مَرال در سر داشتم غافل از اینکه همین شیر بودن مرا به علف خواری کشاند.
عزت و اعتبار و هرچه منم منم بود مثل دیواری پوشالی در کمتر از شش ماه فروریخت. آنجا بود که میشد فهمید هر آنچه عزت است از آن خداست و همین از خدا غافل شدن ها بود که ثروتمان را با خاک یکسان کرد!
کار به جایی کشید که به قول امروزی ها گذرمان به تراپیست افتاد، باکلاس بود اما بیشعورانه... یک روز کمال گرایی، روز دیگر وسواس فکری! آنقدر فسرده بودم که یارو به خودش جسارت داد که بگوید :«با این فرمان روزی خودکشی میکنی» و از آنجا بود که فهمیدم این کلمات و بازی های روانشناسی برای احمق هاست و کسانی که بیش از حد رفاه زده شدهاند و درد دیگری ندارد جز خود درد سازی!
یک سری تضمین ها از سوی خانواده باعث شده بود دوباره به مهاجرت فکر کنم، مطمئن بودم که بقیهاش را خودم جفت و جور خواهم کرد. بابا هم مطمئن بود. با اینکه آبمان از یک جوی رد نمیشد و بحث های همیشگیمان سرجایش بود؛ اما همیشه به من اطمینان داشت و هرچه بودم و هستم و خواهم شد را منت دارش میدانم.
مشوق خوبی نبود اما در وجود آدم جگر میکاشت! بابا بود... به قول خودش یک کشاورز زاده با دست خالی به کجاها که نرسیده بود! ما با وجود پشتوانه اگر فراتر نمیرفتیم بیعرضگی بود.
دم دمای رفتن گفت برو نهایتاً یک ملک میفروشم. غیرت یا هرچه که بود اجازه نمیداد که عرق خشک نشدهی پیشانی پدر را از چنگش درآورم. گفتم به خودم بسپارش و نشستم پی کار و زبان خواندن، اینور با چند صد میلیون کلاس خصوصی میشد گرفت آنطرف باید چند میلیارد هزینه میکردی. دانشگاه را دیفرال زدیم. من قانع بودن را با شکست های از سر گذراندهام خوب یادگرفته بودم.
هنوز در شب بیداری هایم گاهاً به این فکر میکنم که درست است مراد و اراده همراه نشدند، اما درس هایی را به من دادند که هیچگاه از یاد نخواهم برد. چهار سال عقب گرد شاید مرا سالیانی از آنچه که باید میبودم دور کرد، اما اگر روزی به غلط خود را صاحب علم میدانستم، به واسطهی رنج اکنون صاحب حِلم شدهام و این مرا کافیست...
Konuşasım diye buraya kadar geldik... şimdi böyle bir sonuçla bitirelim konuyu:
İçine sığmayan efkarın varsa
Eyvah neye yarar? Ah, neye yarar?
Teselli edip de avutmuyorsa
Kadeh neye yarar? Mey neye yarar?
- ۱۵ نظر
- ۱۴ بهمن ۰۴ ، ۲۱:۰۰