امیررضا می‌نویسد!

«روزنوشت های یک عدد امیررضا»

امیررضا می‌نویسد!

«روزنوشت های یک عدد امیررضا»

سلام خوش آمدید

۶ مطلب در دی ۱۴۰۴ ثبت شده است

راستش را بخواهید بعد از گذشت ده یازده روز قطعی اینترنت دیگر وبلاگ‌نویسی و وبلاگ خوانی مزه نمی‌دهد. نکند خسته شده باشم، نه! شورش را درآورده‌اید...
تقصیری نداریم، تأثیر ایرانی بودن است. کیفیت محتواها به زیر صفر رسیده و همه اسپم نویسی می‌کنند. درست مثل فضای تلگرام و...
تا کنون چنین قطعی سفت و سختی ندیده بودم. به این سبک از قطعی اینترنت از دیدگاه متخصصین DMZ می‌گویند که مخفف Demilitarized Zone می‌باشد.
به بیان ساده تر میتوان به ایجاد حائل میان اینترنت و شبکه‌ی اصلی (داخلی) اشاره کرد که برای اولین بار در چین چنین چیزی ایجاد شد و به دیوار چین معروف شد. این تکنولوژی قطعی اینترنت ایران هم خریداری شده از چین است. همینقدر بدانید که اینترنت ملی مان -که زمانی ۳۷ همت برایش هزینه شد- آنقدر ها که می‌گویند ملی نیست. و اما چینی ها، می‌توانید لعن و نفرین هایتان را نثارشان کنید.
به طور تقریبی هر راهی را امتحان کرده‌ایم، از تغییرات DNS گرفته تا SSL/TLS. هیچ‌ روش پایداری وجود ندارد. انگاری که در میان یک میدان جنگ باشید، از نوع تمام عیارش! دشمن هر چند دقیقه آرایش جدید پیش رویتان می‌گذارد. گاهاً آنقدر غریب که منجر به هاج و واج ماندنتان می‌شود.
خواهرم تلویزیون را روشن می‌کند، یک هفته‌ای هست از این جایزه بگیر ها دعوت می‌کنند تا جلوی دوربین مصاحبه کنند و به همین وسیله همه‌ی اعتراضات را به اغتشاش بدل می‌کنند.
راستی شما گرانی های دو هفته‌ی پیش ارز را به خاطر می‌آورید؟ گرانی ثانیه‌ایِ قیمت مواد غذایی را چطور؟ اعتراضات مسالمت آمیزی که توسط لباس شخصی ها به اغتشاش تبدیل شد را چطور؟ مورد آخر را به چشم دیدم. اما مدرکی برای اثبات ندارم.
حس می‌کنم که تمام مشکلات کشور با چند راهپیمایی ملی حل شد، صرفاً با کالابرگ های یک میلیون تومانی تبدیل به جیره خور شدیم!
مملکت عجیبی است، کور خط کر را نمی‌خواند شاید هم برعکس! در طول ۲۴ ساعت گذشته چند مقام دولتی درمورد اتصال مجدد اینترنت خبر های ضد و نقیضی داده‌اند به طوری که انگار هرکدام درمورد یک ایرانِ متفاوت از دیگری سخن می‌گوید؛ اما تنها نقطه‌ی اشتراکشان قطعی اینترنت است.
ایران جای جالبی است، هرکس که به مسندی می‌رسد یک خط سفید گرفته و بلافاصله در ایکس (توییتر سابق) شروع به اظهار نظر می‌کند. بازتاب همین نظراتی که هیچ علم و آگاهی‌ای پشتشان نیست منجر به باز شدن زخمه بر روی پیکر بی‌جان وطن می‌شود... اما چه کسی محاکمه می‌شود؟ عامه‌ی مردم.
دیگر گله‌ای ندارم، از اینجا به بعد صرفاً از خود و برای خود خواهم نوشت!

  • امیررضا

نمیدانم شاید هم برای من به بخش حیاتی زندگی تبدیل شده باشد، اما چیزی که هست بدون اینترنت زندگی من مختلف می‌شود!

تلاش برای برقراری ارتباط... چندباری با روش های مختلف توانستم ارتباط ناپایداری با تلگرام و واتس‌اپ برقرار کنم و پیام های رفقای اونور آبی‌ام را دریافت کردم. همه لنگ یک تماس با خانواده بودند و بعضی ها می‌پرسیدند چگونه وصل شده‌ای؟

راستش را بخواهید حس در دنیای زامبی ها بودن به انسان دست میدهد، انگاری همه مرده‌اند و تو با تک و توک آدمی که پیدا می‌کنی میتوانی در حدود چند دقیقه ارتباط برقرار کنی و دوباره انگاری یک زامبی با جویدن کابل های شبکه‌ی اینترنت باعث اختلال در ارتباط می‌شود! 

شناخت درستی از زامبی ها ندارم، اما گمان می‌کنم آنها هم از خون آدم تغذیه می‌کنند!

 

تلاش دوباره برای برقراری ارتباط... با خودم فکر می‌کنم انسان چقدر می‌تواند تباه باشد، برای رسیدن به باریکه‌ای از نور امید به چه راه هایی که واصل نمی‌شود.

چه سگ جانی است انسان که هربار که می‌کُشندش دوباره خیز می‌گیرد تا راهی برای زندگی پیدا کند؛ البته، ناگفته نماند که مایی که روزی از طریق اینترنت به امرار معاش می‌پرداختیم برای اتصال دوباره خود را به آب و آتش خواهیم زد. حتی گاه گاهی به انقلابِ معترضین به اینترنت فکر می‌کنم! بعد با خودم می‌گویم: نه! شدنی نیست. احتمالاً در این خاک کسانی باشند آنقدر احمق که منافعشان در قطعی اینترنت باشد و فردا برای تشکر از قطعی اینترنت راهپیمایی کنند. آه، نانمان آجر شد!

متنفرم از کسانی که تا کارشان به گره می‌خورد پیام می‌دهند! ابزاری به اسم گره واکن در جهانی که ما در آن زیست می‌کنیم هنوز کشف نشده!

 

تلاش دوباره برای برقراری ارتباط... ببخشید به دلیل زیست در ایران ناگهان ارتباطم با شما را نیز از دست دادم. شاید باورتان نشود یا برایتان خنده دار باشد، اما ما در اینجا صرفاً پول خدمات را پرداخت می‌کنیم؛ قبلاً اینطوری بود که خدمات ضعیفی دریافت می‌کردیم و کسی پاسخگو نبود، اعتراض کردیم به شرایط... اکنون قانع به آن شدیم که در قبال مبلغ پرداختی خدماتی دریافت نکنیم. می‌دانم در افکارتان به تمسخر ما می‌پردازید و با خود می‌گویید مگر هنوز هم همچین احمق هایی پیدا می‌شود؟!

 

تلاش دوباره برای برقراری ارتباط... نمیدانم چه مرگش شده، از عصر چندباری به تلگرام وصل شده‌ام، وبلاگ های بیانی را هم میتوانم لود کنم، اما دسترسی به پنل ندارم. این قطعی اینترنت هرچه بدی داشت، در عوض یک دوست خوب بیانی دیگری به من داد که به طور تقریبی هر روز در مدت این قطعی اینترنت باهم ارتباط داشتیم. خیلی خوش خنده و شوخ طبع هم هست، علاوه بر این ها کمی رُک؛ یعنی حرف را مستقیم تو صورتتان می‌کوبد.

انسان هایی که رو بازی می‌کنند را دوست دارم. انسان های بی غل و غش مفهوم دیگری از زندگی را تعبیر می‌کنند.

با چند وبلاگ‌نویس دیگر هم آشنا شدم، توفیق بزرگی است. از قدیمی ها هم خبری گرفتیم، اکثراً یا مزدوج شده اند، یا در حال تکمیل تحصیلات عالیه.

 

تلاش دوباره برای برقراری ارتباط با شکست مواجه شد! لطفاً بعد از بررسی کیفیت اینترنت خود مجدداً اقدام به اتصال فرمایید!

 

  • امیررضا

برخلاف همگان که با فندک یادگاری رفیق صمیمی‌شان سیگاری می‌شوند، من با کبریت کِش رفته از آشپرخانه اولین سیگارم را دود کردم. دقیق یادم نیست کدامین حادثه سبب سیگار کشیدن شد، اما خوب به خاطر دارم که دستم می‌لرزید و بیم آن داشتم که نکند آشنایی مرا ببیند و چقلی مرا پیش خانواده بکند...

اولین نخ با سرفه های مکرر همراه شد، مزه خوبی هم نداشت، با خودم میگفتم چقدر احمق‌اند کسانی که به سیگار پول می‌دهند. دیگر محال است چنین خطایی بکنم! اما چه حاصل که خطا را برای بار دوم که تکرار کنی دیگر نامش خطا نیست؛ حماقت است.

چند ماهی نگذشته بود که در خیابان اصلی شهر یک سیگار فروشی باز شد. به هنگام پیاده روی های شبانه، یکی از شب ها که چندان هم حالم بد نبود سری به دکان سیگار فروشی زدم...

+ سلام، آقا سیگار شکلاتی دارید؟!

- فقط سناتور دارم.

+ دو نخ لطفاً.

سیگار ها را گرفتم و به یکی از کوچه های خلوت خزیدم. اولین نخ را روشن کردم. بد نبود، حداقل تلخی سیگار قبل را نداشت.

نخ دوم را به خانه بردم و روی کتاب شعر گذاشتم و یک عکس به اصطلاح هنری گرفتم. غافل از اینکه این تازه شروع داستان بود...

من و سیگار سناتور کامپکت شده بودیم رفیق شب های تار. درد بود و شکست های پی در پی ولی همدم و رفیقی جز سناتور نبود!

پاکتی پانزده هزار تومان، آقا جعفری هم مرا خوب شناخته بود، مشتری ثابت سیگار های گران قیمت مغازه...

گذران عمر ما را فقیرترمان کرد یا سناتور را گران تر دقیق نمی‌دانم... اما وسع ما شد وینستون، آن هم نه هر رنگی! سیلور!

رطوبت بالایی داشت، سنگینی می‌کرد، بوی نامطبوعی هم داشت، اما چاره ساز بود. ذهن را باز می‌کرد! غافل از خرابی دندان.

دکتر می‌گفت دود و دم دمار از روزگارت درآورده، با خودت سر جنگ داری مگر؟!

کیف دوشی ام را پس از مدتها نگاه کردم، هنوز توی پاکت دو نخ سیگار باقی مانده. برای روزی که دوباره سیگاری شوم!

 

 

  • امیررضا

من زیادی آدم صحبت کردن نیستم، نه که نبوده باشم، در برهه‌ای از زندگی نقش دلقک را در میان فک و فامیل و دوست و آشنا ایفا می‌کردم.

اما امان از شکست های متداوم و متداول! دوستی برایم در اینستاگرام ریلزی فرستاده بود با محتوای تقریبی زیر:

من در صف کنکور شکست خوردم،

در مسیر سربازی شکست خوردم،

در پول درآوردن شکست خوردم،

در عشق شکست خوردم،

در مهاجرت کردن شکست خوردم،

در زندگی کردن شکست خوردم،

من حتی در پسری کردن برای مادرم هم شکست خوردم!

 

ممنونم از خانوم .. .. که دقیق این دیالوگ ها رو فرستادن:

دیالوگ بهرام افشاری تو فیلم مردعینکی بود که بازجو بهش گفت باختی! و در جواب گفت:

اگر شما میگید باختی که بله...من از بچگی از دوران کودکی باختم، من تو صف مدرسه باختم. من تو صف چرخ و فلک برق رفت باختم. من تو صف سربازی باختم. من تو صف کنکور باختم. من تو صف بورس باختم. من تو صف یارانه باختم. من تو صف ارز دیجیتال رفتم تتر بخرم تِر زدم باختم‌ آقا، من حتی تو صف نذری هم باختم! 

مَن...کلا نماینده نسلیم که خواستن برنده باشن ، کلا باختن :)

داستان شروع غرق سکوت شدن ما هم از این شکست ها شروع شد. شما را نمیدانم ولی خدا نکند که روزی برسد جواب انسان در مقابل توهین و کوچک شمردن دوستان و عزیزان تنها یک لبخند باشد.

علی رغم همه‌ی این تعاریف و توصیفات هنوز نوشتن را دوست دارم، از روزمرگی ها.. از تلاش ها، از شکست ها، از شروع چندصدباره، از من نوشتن را دوست دارم.

فلذا قرار بر این شد، حتی بعد از بازگشت به شرایط عادی اینترنتی، حداقل ۴ مطلب در بازه‌ای یک ماهه و در این وبلاگ نوشته و به صورت هفتگی منتشر کنم، مقصد آخر هفته هاست. البته برای ما غرب دیده ها و غرب زده ها آخر هفته می‌تواند آغاز هفته هم باشد!

امیدکی اگر هست به حضور شما دوستان بیانی‌است.. کاش فردای روز برگشتن اینترنت مجدد خانه‌ی خود را فراموش نکنیم!

حرف های سیاسی و منطقی و رو به رشد و انگیزشی و... دیگر ذوقی در ما ایجاد نمی‌کند! از این رو دیگر به جنون خویش خواهم نوشت.

دوستی گفت بی‌تفاوتی نسبت به اتفاقات، اتفاقاً نه، بیشتر از هرکسی غصه میخورم و جگرم میسوزد.. از این رو روزه‌ی سکوت گرفته‌ام

دوست دیگری از حمله و نابودی حاکمیت ایران به دست آمریکا و اسرائیل می‌گفت! قبلاً هم مواضعم را در این مورد نوشته‌ام... حاضرم بمیرم و به محبت دشمن دچار نشوم..

در نهایت با اشاره به جمله‌ی سلطان محمد آلپ ارسلان سلجوقی سخن را کوتاه میکنم؛

ما را دو چیز نابود می‌کند، خیانتی که از سمت دوست باشد و محبتی که از سمت دشمنان!

  • امیررضا
کانال نوشته های شخصیم رو که باز میکنم با هزار تا بیت و مصرع نصفه نیمه مواجه میشم، مثل تیتر مطلب!
همیشه توی خیال خودم اینو می‌دیدم که تو پایان دهه‌ی سوم زندگی یه کتاب شعر نوشتم، ولی آخرین باری که با یه انتشارات برای چاپ صحبت کردم برام چاره‌ای جز پشیمونی نذاشت! از طرفی مدت کوتاهی که توی ترکیه بودم منو به سمت فرهنگ جدید و ادبیات جدید سوق داد...
با اینکه معتقدم زبان ترکی از نظر واژه به تکامل فارسی نیست و ضعف زیادی داره، اما شعر های واقعاً زیبایی دارن، بعضی ها موزون و بعضی ها مولود! همون‌طور که مستحضرید من آدمی‌ام که به شدت با خودم حرف میزنم و زمانهایی که توی خیابون دارم قدم میزنم با خودم به ترکی شعر میگم و کلمات رو بر وزن و قافیه های یکسان میارم، اما تا الان چیزی ننوشتم به این زبان..! زیاد به نوشتن به این زبون هم فکر می‌کنم، بعد از طرفی با خودم میگم تو فارسی چه گلی به سر ادبیات زدی که حالا میخوای ترکی استانبولی رو هم آباد کنی؟ برمی‌گردم سر خونه‌ی اول...
خیلی دوست دارم دوباره به بیزینس قدیمی که توی ۱۷ سالگی شروع شد برگردم ولی از طرفی امیدی توی این خاک نیست و می‌خوام خودم و تفکرات و سرمایه‌م رو توی یه کشور دیگه به کار ببندم، هرچند هنوزم معتقدم هیچ بهشتی به زیبایی ایران نیست، اما خب دل مرده‌ی ما خیری از ایران ندید... هر روز نامید تر شدیم!
همیشه دوست داشتم یه جزیره کوچک برای خودم داشته باشم و توش عشق و آرامش رو تجربه کنم... گفتم عشق؟! جز حسرتی که توی سنین نوجوانی تجربه شد، حتی یه علاقه‌ی حقیقی رو هم در پس کار و زندگی برای خودم تبدیل به حسرت کردم...
و من در بیست و اندی سالگی هربار که به آینه می‌نگرم از رنجه‌ی تعدد موهای سفید، موی سفید دیگری در عمق خویش می‌رویانم.
  • امیررضا
امیررضا می‌نویسد!

راستش را بخواهید، خودم هم درست نمیدانم کیستم! در تصادف با زندگی دهه ها می‌شود مسیر دادگاه را برای دادخوهی از زندگی و گرفتن حقوق خود پیش رو گرفته‌ام.

پیوندهای روزانه