{سعی کن پنجره ای رو به پریدن باشی/دیده خواهی شد اگر لایق دیدن باشی}

مطربی در من به سازش بینوایی می زند
قاصدی با من دم از کین و جدایی می زند

مخبری اخبار خود را بر غم من می نهد
لاف می گوید ولی راست و خدایی می زند

ای خدا این غم چه بود آخر به حال بی امان
این که آتش بر خَرام آشنایی می زند 

مرده‌ام از فرط دوری در میان ماتمی
ماتمی که از درون طبل چرایی می زند

 

 

برای 23 بهمن 1399 ساعت 3 و 23 دقیقه بامداد،به یاد غمی بزرگــــ...به نام جداییـ...


پ.ن:در زمینه شعر و بهبود سبک نوشتن مدیون سیدتقی سیدی عزیز هستم :)
پ.ن2:این شعر هنوز کامل نشده و منم هنوز قصد برگشت کامل رو ندارم و گاها سر می زنم و چندتا از وبلاگ های مورد علاقم رو چک میکنم :)

پ.ن3:نظرات این مطلب پاسخ داده نخواهد شد تا زمانی که موعدش برسه،امیدوارم با قلبی بزرگ منو ببخشید :) اما تایید میشن
پ.ن4:ترجیح میدم بازم با اسم خودم بنویسم اینطوری بهتره و احساس صمیمیت دارم :) البته آدرس دوباره عوض شده.

۱۳

یه مدتی هست که دارم سعی میکنم از دنیای مجازی جمع کنم و برم،نه برای همیشه،فقط برای اینکه بتونم بالاخره کنترلش رو به دست خودم دربیارم :)

کاری که میدونم خیلی سخته،و خب نباید از این غافل بشم که عامل منزوی شدنم توی این مدت و افسردگی و کناره گیریم از خانواده و دوستام و اجتماع همین اینترنت و شبکه های به اصطلاح اجتماعیش بوده.
ولی خب میخوام یه مدت دور باشم و برم خودمو بکوبم و از اول بسازم :) کاری که فکر میکنم تا الان باید تموم میشد ولی خب میگن هر وقت ماهی رو از آب بگیری تازست.منم نباید دیگه بیشتر از این وقت کشی کنم.
میخوام کلی کتاب بخونم.دوباره با قدرت زبان یادگرفتن رو ادامه بدم.بازم از ته دل بخندم و با وجودم به اونایی که مستحق لبنخدن،لبخند هدیه بدم :).همه فکرای بد رو بریزم دور و آتیش بزنم این قبرستون ذهنی خود ساخته رو.میخوام یه مدت خودم باشم،خود واقعیم به دور از هرگونه فضای وبلاگنویسی و تلگرام و ایستاگرام...
امیدوارم هرچی خوبی و بدی از من حقیر توی این مدت دیدید به دل نگرفته باشید و دوست دارم دعاهای خوبتون نشانگر راهم باشه.همه شما دوستان رو از صمیم دل دوت دارم،شماهایی که باهاتون زندگی کردم و بعضی ها هرچند مدت کمی،ولی بخشی از زندگی و خاطراتم بودید :)

در آخر این اتفاق باید می افتاد،چون خودم خیلی وقته که دارم با خودم کلنجار میرم تا خودمو از این مخمصه خلاص کنم و یه مدت برم پی آرامش،ولی خب من برمیگردم شاید طول بکشه ولی برمیگردم.

 

+خداروشکر این روزا اتفاقای خوبی داره برای بیان میوفته و احتمال زیاد خبرای خوبی هم تو راهه.یه اتفاق مثبتی هم که اخیرا دیدم،انجمن وبلاگنویسان بیانه که انشالله بزودی فعالیت خودش رو شروع کنه و یه محفل خوبی برای رفع مشکل وبلاگنویا باشه :)

++اگه کتاب یا فیلم خوبی مدنظرتونه خوشحال میشم معرفی کنید :)

 

حرف آخرمم اینه که بیاین برای خودمون زندگی کنیم،نه برای نمایش دادن زندگیمون به دیگران.

 

+عنوان از آهنگ سخت نگیر حجت اشرف زاده

۱۲
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۸ آذر ۹۹ , ۲۱:۰۰

قسم به خالق چشمانت،که حال چشم هایت گرداب گون وجودم را بلعیدند و مرا سراسر در خود نوردیدند. و سوگند به آن دم که درون چشمانت غرق شدم،بی هیچ گله ای!هر چند که چند صباحی آرام نداشتم،تا آن دم که لرزان گرداب عشق را بر قلم روانه ساختم و از دل سلامت کردم.خود کرده ام و تدبیری نیست برای دوری از تو گزیدن،آری خود پذیرفته ام که محو چشمانت باشم... و این فصلی نو از زندگی من است...این که عاشق تو باشمـ...
وه چه شیرین است آن دم که صدایت را میشونم،گویی از بهشت در پرده گوشم نجوا میکنند و نگویم از نگاهت که عاشقانه ای آرام است و من همه سر وحوش را رام بر خود میکند

و هزاران سپاس خالق گیتی را که در اوج هیاهوی جهان تنها تو را به قلبم نشانده،و مرا از تمام جهان همین بس که تورا دارم،همین بس که تورا دوست دارم.

به نام خالق عشق؛به تاریخ امروز (1399/9/28) آغاز میکنیم در کنار هم بودن را.

 

۲۲