امیررضا
از سال ۱۴۰۱ نوشتن روزمرگی هامو توی تلگرام شروع کردم، اما کانالی که در حال حاضر دارم پر شده از آدمای آشنایی که حس امنیت و ازم سلب میکنن...
اگه تمایل دارید میتونید توی کانال جدید تلگرامیم جوین بشید :)
همینطور ممنون میشم به بقیه هم معرفی کنید...
امیررضا
او دخترکی بود عاشق! راستش را بدانید عاشق بودنش را درست نمیدانم، اما خنده های روی لبش، اشتیاق درون چشمانش و حتی رنگ باختن صورتش خبر از عشق دیرینهای میداد.
دستش را محکم فشار دادم، انگشت هایش را میان انگشت هایم فشردم. هوا سرد بود؛ دستش سرد تر...
غرق شده بود، غرق چه؟ نمیدانم! لبخند روی صورتش جا خوش کرده بود، با لبخند جور دیگری زیبا بود. هرچقدر فکر میکنم درست یادم نیست که آخرین بار کِی چنین شاهکاری را دیدهام، گمان میکنم دنیا هم چنین ذوقی را تاکنون به خود ندیده باشد.
ناگهان خنده از چهرهاش برچیده میشود، با ابرو های گره خورده و در اوج جدیت صورتش را برمیگرداند و ناگهان میپرسد:«راستی این همه سال کجا بودی؟»
دست و پایم را گم کرده و میگویم :«هاااا؟»
سوالش را با صدای بلندتر تکرار میکند.
کمی به خودم میآیم و در چشمانش زل میزنم، محو در تماشایش میگویم :«مگه فرقی هم میکنه؟ مهم اینه که الان کنارتم...»
دوباره لبخند به لب میزند و به خیال فرو میرود، گویی در خیال خود بر سالهای سال تنهایی چشم بسته و برای آینده، زندگی میبافد...
اما دیگر دیر شده است... فردا ۳۰ امین روز بیماریست!
۳:۰۰
۲۸ دی ۱۴۰۳
امیررضا
پس کی میپری؟🛫
توی این مدت اخیر پروسهی مهاجرت وارد مسیر جدی تری شد، هرچند به تأخیر خورد و اونی نشد که خودم میخواستم اما در عوض الان میتونم سه تا زبون زندهی دنیا رو صحبت کنم و یکیشونو در حد فوق العاده یادگرفتم!
از جیب پرپولت چهخبر؟💸
امسال برخلاف سال های گذشته دیگه خیلی از بریز و بپاشا حذف شد و توی مخارج با برنامه ریزی پیش رفتم، چون امسال کار نمیکنم و از پس انداز هام دارم خرج میکنم به نسبت محتاط ترم!
خونواده خوبن؟
امشب باباینا پرواز دارن! کجا؟! مکه.
بالآخره بعد چندسال قسمت شد که برن، من و داداشمم به لطف امتحانامون نتونستیم بریم موند احتمالاً اگه قسمت باشه تابستون بریم.
درسته از اون جمعی که ثبت نام کرده بودیم یکیمون فوت شد و سه نفر دیگهمونم نتونستیم بریم، ولی واقعاً خوشحالم که بالاخره بابا و مامانم به آرزوشون میرسن و بعد سال ها تلاش دیگه توی میانسالی دارن اونجوری که میخواستن زندگی میکنن!
خیلی وقته به اینجا سر نمیزنی؟ برنامه چیه؟
چرا اتفاقاً گهگداری میام و یسری از دوستان هم فک کنم دیدن کامنتامو توی وبلاگشون، واقعاً وقت نمیکنم که بیام اما هستم و گاهی میام وب هاتونو میخونم...
یسری برنامه ها برای فضای وب دارم که احتمالاً سایت خودمو دست و پا کنم اما نه تو فضای بیان و نه در قالب روزنوشت..!
یه وبسایت فروشگاهی هم احتمالاً دست و پا کنیم که حالا فعلاً رو کاغذه و صرفاً در حد یه ایدهس تا قسمت چه باشد!
شما چخبر رفقا؟! حالتون خوبه؟ همه چی رواله؟
امیررضا
توی مطلب کمالگرایی که قبلاً نوشته بودم به وسواس فکری اشاره و تأکید زیادی داشتم. هدف از نوشتن این سری مطالب هم آشنایی و حل مشکل شما دوستان با این دست مشکلاته و خب سعی من بیان تجربیات خودم و چکیدهی یسری کتاب ها یا سری نکاتی هست که به بهود این معضل که منشأ فکری داره کمک میکنن هستش.
کمالگرایی و وسواس فکری برای من مشکل یک روز و دو روز نبوده و سالای زیادی هستش که باهاش دست و پنجه نرم میکنم و اگر این معضل تو زندگیم نبود قطعاً شرایط خیلی بهتر و آرامش بیشتری رو تجربه میکردم.
امیررضا
روزنامه در دست! روی نیمکت پارک نشسته بود. چروک های صورتش نشان از سال ها خستگی میداد.
میان صفحات روزنامه...
گذشته را ورق میزد
- این چه سرگذشتی بود؟!
رفقا از این به بعد یک سری تخیلات کوتاه من رو با طبقه بندی داستانچه میخونید.